با فلسفه تا تربیت

جمعی از دانشجویان فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه اصفهان

با فلسفه تا تربیت

جمعی از دانشجویان فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه اصفهان

با فلسفه تا تربیت

«با دانشجو فراتر از درس کار کنید. با او ارتباط برقرار کنید؛ او را وادار به کار کنید و زمینه‌های تحقیقی را با او در میان بگذارید. مذاکره علمی بین استاد و دانشجو مطلب بسیار مهمّی است.» مقام معظم رهبری۱۳۸۱/۰۸/۲۲


قراری است بین اساتید و دانشجویان.
اینجا،محلی برای تفکر،تحقیق وتبادل نظرآزاد.
از ابتدای فلسفه تا اوج تربیت.
قرار ما اینجاست...

آخرین مطالب
آخرین نظرات

یک سه شنبه یک کتاب

سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۷:۰۰ ق.ظ

هویت علم دینی

نویسنده: خسرو باقری

نشر: سازمان چاپ و انتشارات وزارت ارشاد

تعداد صفحه: 223

صحبت بر سر ماهیت علم دینی و امکان آن، از جمله مباحث روز حوزه ی فلسفه ی علم است. این کتاب، در پی آن است تا  ضمن بررسی مفهوم علم و سازو کارهای آن، از یک سو و بحث درباره ی  ماهیت دین و لوازم آن از سوی دیگر، امکان دینی بودن علم مورد بحث قرار دهد. اثر حاضر  با کاوش درباره ی ماهیت علم، فرایندهای جاری در آن و نسبت این فرایندها با فلسفه آغاز می شود. در این بخش تلاش می شود تا با سیری تاریخی در فلسفه علم و بررسی نظریات مختلف درباره ی ماهیت علم، ضمن تبیین چیستی علم، رابطه ی آن با فلسفه نیز مورد بحث قرار گیرد.  بر این اساس، ابتدا هویت علم در دو روایت اثبات گرا و مابعداثبات گرا مورد بررسی قرار گرفته است. در این بررسی، برخی مسائل مانند رابطه ی مشاهده و نظریه، رابطه ی علم و متافیزیک و نیز ارتباط علم و ارزش محور قرار گرفته اند.

پس از آن، هویت دین و معرفت دینی در سه رویکرد دائره المعارفی، هرمنوتیکی و قبض و بسط تئوریک شریعت بررسی و تبیین شده است. سپس تلاش شده است تا با بازسازی نظریه آخر، رویکرد محقق تحت عنوان نظریه گزیده گویی مطرح شود. نظریه ی گزیده گویی ناظر به معرفت دینی است و دین را مستعد حضور در عرصه ی علم می داند و معتقد است گزاره های مبنایی دینی، می توانند در نقش پیش فرض های عالِم، در علم نقش آفرینی کنند و در نهایت و پس از طی طریق مرسوم در علم تجربی، موجد دست آوردهایی علمی باشند. این دست آوردها را به جهت برآمدن از این پیش فرض ها، می توان علم دینی خواند.

در بخش آخر کتاب نیز نمونه ای از پیش فرضی انسان شناختی برآمده از متون اسلامی ارائه شده که به ادعای نویسنده، می تواند سنگ بنای علوم تجربی ناظر به تعلیم و تربیت باشد.

فصل اول: روایت اثبات گرا
ریشه نگاه اثبات گرایانه به علم، به اگوست کنت، فیلسوف فرانسوی قرن نوزدهم بر می گردد. وی معتقد بود که روش علمی بر پایه مشاهده استوار است و این را به علوم انسانی نیز تعمیم داد.
ویژگی های اساسی اثبات گرایی عبارتند از:
انفکاک علم و متافیزیک: نزد اثبات گرایان افراطی، گزاره های متافیزیکی، بار معنایی و معرفتی ندارند. معناداری گزاره ها بستگی به تحقیق پذیری آنها به نحو تجربی دارد. البته در میان اثبات گرایان منطقی که ملایم ترند، گزاره های متافیزیکی، معنای عاطفی دارند یعنی احساسات درونی شخص را بیان می کنند ولی بار معرفتی ندارند زیرا قابل اثبات با شواهد تجربی نیستند.
انفکاک مشاهده و نظریه( و تقدم مشاهده بر نظریه): این تمایز اثر خود را در سطح تصورات و تصدیقات به جای گذاشت. این تفکیک در سطح تصورات، وابستگی معناداری مفاهیم به زبان مشاهده ای و در تصدیق، وابستگی داوری درباره گزاره ها به داده های مشاهده ای را شامل می شود. بر این اساس، یک مفهوم، زمانی معنادار است که بتوان مستقیم یا غیر مستقیم از طریق مشاهده و تجربه، آن را مورد سنجش قرار داد و در مورد نظریه ها نیز «آزمون های قاطع» به نحو تجربی تکلیف یک نظریه را روشن می کنند و اثبات پذیری تجربی است که موجب ترجیح نظریه ای بر نظریه دیگر می شود.
انفکاک امر واقع و ارزش: این انفکاک به صورت دو دیدگاه، در میان اثبات گرایان، مطرح است:
الف) فارغ بودن نظریه از ارزش(value-neutral): از نظر اثبات گرایان، گزاره های ارزشی، بار معرفتی ندارند و تنها احساسات درونی فرد را حکایت می کنند ولی علم و نظریات علمی، حاکی از امور واقعی اند، در نتیجه حوزه علم و دانش از حوزه ارزش جداست.
ب)فارغ بودن روش شناسی از نظریه(theory-neutral): بر این اساس، روش شناسی و منطق علم، هویتی مستقل و منفک از نظریات علمی دارد و ثابت و پایدار است. یعنی با تغییر و تحول در یک نظریه علمی، روش و منطق علمی، دستخوش تغییر نمی شود.
انفکاک حوزه های کشف و داوری در روش شناسی علم: در این زمینه، اعتقاد اثبات گرایان بر این است که در حوزه کشف، دانشمند می تواند به هر گونه نظریه پردازی و تمثیل و تخییلی اقدام کند تا نظریه خود را قابل فهم سازد ولی در حوزه داوری، اعتبار علمی نظریه، بسته به این است که از آزمون تجربی سربلند بیرون آید. به عبارت دیگر، بحث در مورد چند و چون روش و منطق علمی، در حوزه داوری مورد بررسی قرار می گیرد.

فصل دوم: روایت مابعد اثبات گرا
ویژگی های اساسی علم در دیدگاه ما بعد اثبات گرا عبارتند از:
1- در هم تنیدگی علم و متافیزیک: نقد فیلسوفان مابعداثبات گرا به افکار اثبات گرایانه، باعث محو تدریجی انفکاک علم و متافیزیک شد. به عنوان مثال، کارل پوپر، هر چند قلمرو علم طبیعی را متمایز از متافیزیک می دانست، ولی نه تنها تأثیر متافیزیک را بر علم منکر نشد، بلکه قائل به این بود که بدون افکار نظر پردازانه و متافیزیکی، کشف علمی، امکان پذیر نیست. پوپر بر خلاف اثبات گرایان که علوم انسانی را نیز با معیار های علوم طبیعی، ارزیابی می کردند، معتقد بود به دلیل عدم امکان ابطال های دقیق در علوم انسانی، نقش متافیزیک در این علوم بسیار پر رنگ است.
لاکاتوش از این حد، فراتر رفته و متافیزیک را حتی در علوم طبیعی هم مؤثر می داند. او علم را در قالب «برنامه های پژوهشی» می سنجد. از نظر او برنامه پژوهشی سه بخش دارد:
1) سخت هسته که در آن مبانی اساسی علم نهفته است و قابل ابطال نیستند که همان متافیزیک پوپر است؛
2) الهام بخشی منفی(سلبی) که محقق را از ورود به قلمرو هایی که در آن، شواهد مخالف نظریه، متوجه مبانی اصلی موجود در سخت هسته است باز می دارد و در عوض شواهد مخالف را متوجه فرضیه های کمکی می کند و بدین وسیله از سخت هسته، حفاظت می کند؛
3) الهام بخشی مثبت(ایجابی) که به ترمیم فرضیه های کمکی ابطال شده یا ایجاد فرضیه های جدید می پردازد و عناصر سخت هسته را به عرصه مشاهده و مطالعه وارد می کند. در نتیجه محقق را به سمت پدیده های قابل مطالعه در جهت فرضیه سازی راهنمایی می کند.
البته قابل ذکر است که ابطال ناپذیری گزاره های متافیزیکی نزد پوپر و لاکاتوش با هم متفاوتند. متافیزیک در اندیشه پوپر، صرفاً عبارتست از گزاره های وجودی که صورت منطقی و نحوی خاصی دارند و با سورهای «هر- بعضی و...» بیان می شوند. لذا مثلاً وقتی گفته می شود "برای هر فلزی، حلّالی وجود دارد"، ابطال ناپذیری آن، نحوی است. اما در نظر لاکاتوش، مبانی اساسی و بنیادین موجود در سخت هسته، به لحاظ روشی، قابل دسترسی و درنتیجه قابل خدشه و تکذیب نیستند یعنی از ابتدا بنا را بر این گذاشته اند که این مبانی متافیزیکی علم، نباید ابطال شوند. لذا ابطال پذیری آن روش شناختی است.
نمونه دیگری از در هم آمیختگی علم و متافیزیک را می توان در اجزای تشکیل دهنده علم نزد ویزدم(Wisdom) مشاهده کرد. از نظر ویزدم علم سه جزء دارد:
1) محتوای تجربی که قابل مشاهده و آزمون است؛
2) هستی شناسی منضم که تصویری است از موجودیت امر مورد مطالعه و درون پیکره نظریه است و بدون آن نمی توان محتوای تجربی نظریه را درک کرد؛
3) هستی شناسی غیر منضم که به طور صریح در نظریه نیامده ولی با «تجویزها» و «ممنوعیت ها»ی خود، خط مشی و روش علم را تحت تأثیر قرار می دهد و به آن گاهی «جهان نگری» می گوید.
2- تأثیر آفرینی متافیزیک بر علم: در اثر در هم تنیدگی علم و متافیزیک، دانشمندان دو نوع تأثیر متافیزیک را در گسترش علم بر شمرده اند:
1) تأثیر سلبی که عده ای از آن به ممنوعیت و عده ای به الهام بخشی منفی تعبیر کرده اند. این نوع اثر سلبی، با محدود کردن قلمرو پژوهش نسبت به اموری که سخت هسته را تهدید می کنند، از مبانی اصلی محافظت می کند.
2) تأثیر ایجابی که بعضی آن را تجویز و بعضی، الهام بخشی مثبت نامیده اند. در نتیجه این نوع تأثیر، محقق به سمت مشاهده پدیده هایی که در حفظ و استحکام سخت هسته مؤثرند و نیز به سمت فرضیه پردازی، هدایت می شود.
تأثیر مبانی متافیزیکی بر علم، خود را در همه مراحل بسط نظریه، از جمله گزینش مسأله، انتخاب مفاهیم و الگوها برای فهم مسأله، طرح پژوهش، انجام مشاهده و ... نشان می دهد. به عنوان مثال پذیرفتن یا نپذیرفتن علیت در روابط میان پدیده های مختلف، پرسش های متفاوتی را پیش روی پژوهش گران قرار می دهد، یا مثلاً در مرحله مشاهده، وجود تفسیر های گوناگون از پدیده ای واحد، ناشی از تفاوت دیدگاه ها و مفروضات متافیزیکی پژوهش گران است.
3- در هم تنیدگی مشاهده و نظریه: یعنی مشاهده محض و فارغ از نظریه، امکان پذیر نیست. در این مورد، نظرات مختلفی وجود دارد، از این نظر که " تأثیر متافیزیک در مشاهده، کاهش می یابد، هر چند به صفر نمی رسد" گرفته تا نظر لاکاتوش که می گوید "در واقع، مشاهدات متعارض با هم مواجه نمی شوند، بلکه نظریاتی که پشتوانه این مشاهداتند، در تعارض با هم قرار می گیرند"، و نظر فِلِک (Fleck) که معتقد است "سبک فکری پژوهش گر که دربرگیرنده گرایش ها، آمادگی ها و عادات فکری اوست، تعیین کننده آن است که محقق، چه چیز هایی را مشاهده کند."
چنان چه دیده می شود، در این نظر افراطی، کار به جایی می رسد که اجماع و هم نظری دانشمندان، ناممکن می شود، اما به نظر می رسد این دیدگاه کمی مبالغه آمیز است، همان طور که بعضی از فیلسوفان علم نیز به آن اذعان کرده اند.
4- عدم تعیّن نظریه، توسط مشاهده و آزمون: این مطلب هم شامل اثبات نظریه می شود و هم ابطال آن. این مسأله که به خاطر مطرح شدن توسط «دوئم» فیلسوف و فیزیکدان فرانسوی و سپس صورت بندی خاص آن توسط «کواین»، به آموزه «دوئم- کواین» معروف شده، چنین می گوید: در هنگام شکست یک نظریه در پیش بینی ، نمی توان دقیقاً شکست را ناشی از بخش خاصی از نظریه دانست، زیرا نظریه ها به طور مستقیم با مشاهده، مربوط نمی شوند، بلکه در این میان فرضیه های کمکی مختلفی واسطه قرار می گیرند. بنابراین وقتی نتیجه مشاهده با پیش بینی قبل از مشاهده، سازگار نبود، می توان به صورت کلی و اجمالی گفت رشته ای از نظریات به هم مرتبط، مشکل دارند ولی نمی توان مشخص کرد که کدام بخش از نظریه و فرضیه های کمکی، دقیقاً غلط است، زیرا مرزبندی روشن و قاطعی میان اجزای مختلف و پیکره یک نظریه وجود ندارد.
5- در هم تنیدگی علم و ارزش: مابعداثبات گرایان بر خلاف اثبات گرایان، به علم به دید یک پدیده انسانی و فرهنگی می نگرند و معتقدند علم و ارزش، از هم جدایی پذیر نیستند و نظریات علمی، مورد داوری های ارزشی قرار می گیرند. برای مثال، الگوهای کلان علمی که کوهن، مطرح می کند، ملاک داوری علمی قرار می گیرند: الگوهای جامعه شناختی عبارتند از آداب و عاداتی که دانشمندان در فعالیت های علمی خود رعایت می کنند و لذا برای مبتدیان به عنوان الگو محسوب می شوند و ارزش پیدا می کنند و الگوی سازه ای عبارتست از دستگاهی که به حل معماهای علم که جوابشان از قبل مشخص است و قاعده و روش خاصی برای حل آنها وجود دارد، می پردازد و کار علم متعارف، تطابق و الگوگیری از این معماها در واقعیت است. بنابراین، حل معماهایی که برای تحقیق و پژوهش، تعیین شده اند، ملاک برای علمی بودن کار پژوهش گر شمرده می شود. به گفته اشتگ مولر((Stegmuller نظر کوهن این است که داوری ارزشی بنا به ملاحظات عملی، صورت می گیرد و حتی ملاحظات نظری هم در نهایت، تابع مصالح عملی هستند مثل کم هزینه بودن، مخاطه آمیز نبودن، تأمین قدرت و سلطه یک کشور و ...
6- پیشرفت علم از طریق رقابت نظریه ها و الگوهای علمی: اثبات گرایان بر این باور بودند که نظریات علمی با تأیید مشاهدات تجربی، راه پیشرفت خود را باز می کنند، اما مابعداثبات گرایان معتقدند آن چه یک نظریه را اثبات یا ابطال می کند، نظریه ای رقیب است که از حیث قدرت تبیین و پیش بینی، قوی تر باشد و لذا رشته ای از نظریات پی در پی، طی یک برنامه پژوهشی بلند مدت، می توانند پیشرفت یا انحطاط علم را مشخص کنند نه تک نظریه ها یا تک فرضیه ها.
مابعداثبات گرایان با نظریه پیشرفت انباشتی و خطی علم مخالفند. به عقیده فایرابند(Feyerbend)، هر چند پیروی از قواعد، به پیشرفت علمی می انجامد، اما گاهی نیز باید آنها را تغییر داد و از قواعد جدید استفاده کرد.
منظور او این است که روش های واحدی وجود ندارند که بتوانند بدون محدودیت در همه زمینه ها به کار روند. بنابراین او به دنبال بسط قواعد و روش ها و استفاده های جدید برای قواعد قبلی است.
کوهن نیز معتقد است در شرایطی که علم متعارف، در بحران قرار گیرد، باید الگوهای کلان علمی را تغییر داد یعنی انقلاب علمی ایجاد کرد و از این راه است که علم پیشرفت می کند. بنابراین با حضور دیدگاه های مختلف و رقابت بین آنهاست که پیش روی علمی تضمین می شود.
7- تأثیر علم بر متافیزیک: در دیدگاه مابعداثبات گرا، علاوه بر تأثیر متافیزیک بر علم، در مورد اثرات جنبه تجربی علم بر جنبه متافیزیکی آن نیز صحبت می شود. از جمله این که لاکاتوش عقیده دارد که یک برنامه پژوهشی، اگر نتوانست وقایع جدید را پیش بینی کند و حالت پیش رونده خود را حفظ کند، باید کنار گذاشته شود.

۹۵/۰۶/۰۹

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی