با فلسفه تا تربیت

جمعی از دانشجویان فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه اصفهان

با فلسفه تا تربیت

جمعی از دانشجویان فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه اصفهان

با فلسفه تا تربیت

«با دانشجو فراتر از درس کار کنید. با او ارتباط برقرار کنید؛ او را وادار به کار کنید و زمینه‌های تحقیقی را با او در میان بگذارید. مذاکره علمی بین استاد و دانشجو مطلب بسیار مهمّی است.» مقام معظم رهبری۱۳۸۱/۰۸/۲۲


قراری است بین اساتید و دانشجویان.
اینجا،محلی برای تفکر،تحقیق وتبادل نظرآزاد.
از ابتدای فلسفه تا اوج تربیت.
قرار ما اینجاست...

آخرین نظرات

یک سه شنبه یک کتاب

سه شنبه, ۲۴ آذر ۱۳۹۴، ۱۱:۵۱ ق.ظ

معرفی از: خانم شریف

دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه تعلیم و تربیت دانشگاه اصفهان



عنوان اثر:  مکتب فرانکفورت

مؤلف/ مترجم: تام باتامور / محمود کتابی

 ناشر/ سال نشر: پرسش/ 1373

 

 

کتاب باتامور را در سال 1373 محمود کتابی به فارسی برگردانده است، ضمن نگاهی تازه و بحث‌برانگیز به نقش مکتب فرانکفورت در گسترش و تکامل جامعه‌شناسی نوین، به بررسی و ارزیابی موضوعات و مقولات عدیده‌ای می‌پردازد که تا پیش از این، در جای دیگری بررسی نشده بود. وی غفلت نظریه پردازان انتقادی از تاریخ و اقتصاد سیاسی را مورد بحث قرار داده و به بررسی رابطة مکتب فرانکفورت با جنبش‌های رادیکال دهة 1960 و دوران حاضر می‌پردازد.

تحلیل انتقادی باتامور از آراء نویسندگان مکتب فرانکفورت از طریق ارزیابی آثار آنان و کشف رابطة نظریة انتقادی با سایر اشکال تفکر جامعه‌شناختی، به ویژه پوزیتیویسم و مکتب ساختگرا، موجب قابل فهم شدن نقطه‌نظرات و دیدگاه‌های نویسندگان این مکتب گشته است.

کتاب با بیان مقدمه‌هایی لازم آغاز می‌شود و سپس شکل‌گیری تحولات مکتب فرانکفورت را در طول یک دوره پنجاه ساله، طی چهار مرحله به دقت و آرام دنبال می‌کند و سپس دست به نوعی نتیجه‌گیری ارزیابانه و انتقادی از کار این مکتب و انتقادات وارد بر آن می‌زند.

     جهت‌گیری کلی باتومور هر چند تا حد زیادی آکادمیک و محققانه است، اما کم و بیش نوعی حس همسویی مثبت و همدلی با نظریه مارکسیستی و ضرورت توسعه مبتنی بر بازسازی درست آن را همراه با خرده‌گیری بر فرانکفورتی‌ها که نتوانستند و در مواردی نخواستند چنین نقشی را ایفا کنند، در کار وی می‌توان مشاهده کرد

این اثر بیشتر یک کتاب نظری و انتقادی در خصوص یک مکتب فکری مربوط به دهه‌های پیشین است. البته از آن حیث که به توسعه و تعمیق بینش فلسفی و نظری اصحاب این رشته کمک می‌کند، خواندن آن با داشتن پیشینة مناسب و رویکرد انتقادی مفید است.

توضیح اینکه در متن اصلی زندگی‌نامه پنج نفر از اعضای پیشتاز مکتب فرانکفورت (ماکس هورکهایمر، تئودور آدورنو، یورگن هابرماس، هربرت مارکوزه و فردریش پولاک) آمده و در پایان کتاب، زندگی‌نامه  دست‌اندرکاران مکتب (ویتفوگل،لوکاچ، مانهایم، فروم، نویمان، بنیامین، پولاک، گروسمان و کورش) آورده شده است.

  چگونگی پیدایش مکتب فرانکفورت

      پایه و اساس شکل گیری مکتب فرانکفورت، شکل‌گیری موسسه پژوهشی اجتماعی بود که رسماً در تاریخ 3 فوریه 1923 طی فرمانی از سوی وزارت آموزش و پرورش تأسیس شد. این موسسه وابسته به دانشگاه فرانکفورت بود. موسسه فرانکفورت بخشی از یک جنبش فکری وسیع تر موسوم به مارکسیسم غربی به شمار می‌رفت که خصیصه‌های اصلی آن از یک سو ارائه تفاسیر مجدد عمدتاً فلسفی و هگلی از نظریه مارکسیستی درباره جوامع سرمایه داری پیشرفته و از سوی دیگر ارائه دیدگاهی کاملاً انتقادی نسبت به تحول جامعه و دولت در اتحاد جماهیر شوروی بود (باتومور، 1370، ص13).

      مراحل شکل گیری مکتب فرانکفورت

- اولین مرحله مکتب فرانکفورت بین سالهای  1933تا 1923 است. در این مرحله مرکز مطالعات اجتماعی تاسیس شد و توجه اصلی به مطالعه مسائل جدید جامعه سرمایه داری از دیدگاه مارکسیسم، بدون دیدگاه خاصی بوده است. در این دوران،تحقیقات انجام شده در موسسه کاملاً متنوع و متفاوت بود و به هیچ وجه ملهم از برداشت خاصی از اندیشه مارکسیستی، به گونه ای که بعدها در نظریه انتقادی گنجانده شد، نبود.محققین در این دوره بیشتر بر ماتریالیسم تاریخی توجه داشتند.

- مرحله دوم، مصادف با تبعید بنیانگذاران نظریه انتقادی از فرانکفورت به آمریکا و دیگر نقاط است. از 1950تا 1933 ایده های هگلی وجه غالب نظریه انتقادی و جهت دهنده تحقیقات و فعالیتهای این مکتب بوده است. با انتخاب هورکهایمر به عنوان رئیس مرکز مطالعات و همکاری آدورنو و مارکوزه تمایلات فرویدی نیز دز این دوره مطرح شد ،لذا گرایش فلسفی - روانی به جای اقتصادی - تاریخی وجه تمایز این دو دوره است. دیدگاه انتقادی در سال 1937 با نگارش مقاله نظریه سنتی و انتقادی هورکهایمر شروع شد و توسط آدورنو و مارکوزه اشاعه بیشتری یافت .

در این دوره و تا پایان دهه 40 نقد اثبات گرایی و علم گرایی به بررسی علم گرایی مبتنی بر عقلانیت تکنولوژیکی ابزاری انجامید.

در دوره سوم، از زمان مراجعت موسسه به فرانکفورت در سال 1950، آراء و دیدگاه های اصلی نظریه انتقادی به روشنی در شماری از آثار عمده متفکران و نویسندگان عضو موسسه تدوین شد  و مکتب فرانکفورت به مرور تاثیر اساسی بر اندیشه اجتماعی آلمان بر جای نهاد و دامنه نفوذ و تاثیر آن بعدها به ویژه بعد از سال 1956 و ظهور جریان چپ نو در سراسر اروپا و نیز در ایالت متحده آمریکا گسترش یافت که بسیاری از اعضاء موسسه (بویژه مارکوزه) در آنجا مانده بود.این ایام، دوران تاثیرات عظیم فکری و سیاسی مکتب فرانکفورت بود که در اواخر دهه 1960 در پی رشد سریع جنبش های رادیکال دانشجویی به اوج خود رسید.

از اوایل دهه 1970، ایامی که می توان آن را به عنوان دوره چهارم در تاریخ مکتب فرانکفورت تلقی کرد، تاثیر و نفوذ مکتب فرانکفورت به آرامی رو به افول نهاد و در واقع با مرگ آدورنو در ۱۹۶۶ و هورکهایمر در 1973 عملاً حیات آن به عنوان یک مکتب فکری متوقف شد. مکتب فرانکفورت در سال های آخر حیات خود چنان از مارکسیسم، که زمانی منبع اصلی الهام بخش آن بود، فاصله گرفت که به گفته مارتین جی حق آن را از دست داد که در زمره شاخه های متعدد آن باشد و کل رویکرد آن به نظریه اجتماعی وسیعاً و به گونه ای فزاینده از سوی اشکال جدید یا پذیرفته شده تفکر مارکسیستی به زیر سؤال برده شد.

متفکران بزرگ مکتب فرانکفورت

در این مطالعه به بررسی 4 متفکر مکتب فرانکفورت و نظریات آنها می پردازیم:

1. هورکهایمر

2. آدورنو

3. مارکوزه

4. یورگن هابرماس.

هورکهایمر و نقد اثبات گرایی

   هورکهایمر طی دو مقاله عمده خود که در سال 1937 به چاپ رساند، با دقت و جامعیت بیشتری به نقد پوزیتیویسم به عنوان فلسفه علم، به ویژه در شکل پوزیتیویسم منطقی یا امپریالیسم منطقی حلقه وین پرداخت.

    هورکهایمر در سه مورد اصلی به نقد پوزیتیویسم  به عنوان نظریه شناخت یا فلسفه علم، به ویژه در پیوند با علوم اجتماعی می پردازد:الف:پوزیتیویسم با افراد فعال انسانی به مثابه امور واقع و موضوعات صرف در چارچوب یک طرح جبرگرایی مکانیکی برخورد می کند.ب: پوزیتیویسم تنها جهان را به عنوان پدیده ای مسلم و ملموس در عرصه تجربی در نظر می گیرد ج:پوزیتیویسم بین امور واقع و ارزش تمایز مطلقی بر قرار می کند و از این رو دانش را از علایق انسانی منفک می کند (باتومور، 1370، ص18).

دو جنبه از شکل گیری اولیه نظریه انتقادی هورکهایمر عبارتند از:

اول: ارزیابی تردیدآمیز و تا حدودی بدبینانه هورکهایمر از نقش طبقه کارگر پیشاپیش حاکی از بدبینی عمیق بعدی وی در خصوص وجود هر گونه نیروی رهایی بخش واقعی در جوامع مدرن بود.

دوم: اهمیت سیاسی که وی برای کار روشنفکران منتقد قائل بود و در واقع نوعی رجعت به برداشت ما قبل مارکس از فرایند تحول اجتماعی به شمار می رفت که مارکس در کتاب خانواده مقدس به تمسخر آنها پرداخته بود (باتومور، 1370، صص18-20).

آدورنو و صنعت فرهنگسازی

آدرنو دومین جامعه شناس عمده دیدگاه انتقادی است که به مطالعه فلسفه، جامعه شناسی، روانشناسی و موزیک در دانشگاه فرانکفورت پرداخت. بینش فلسفی آدورنو در این ایام مبتنی بر نظریه اجتماعی دیالکتیکی نبود بلکه چیزی بود که بعدها آن را دیالکتیک منفی نامیدند که عبارت است از نقدی بر تمام مواضع فلسفی و نظریه های اجتماعی. این دیدگاه به صورت شکلی از نسبی گرایی یا شک گرایی نمود پیدا می کند که امکان وجود هر گونه نقطه شروع یا مبداء مطلق (اصل اینهمانی) یا مبنای غایی برای اندیشه بشری را نفی می کند.

در حقیقت سهم اصلی آدرنو در نظریه انتقادی را باید در نقد فرهنگی وی دید که بدواً در اثر مشترک وی و هورکهایمر یعنی کتاب دیالکتیک روشنگری ظاهر شده است. مضمون اصلی کتاب که در مقدمه آن آمده عبارت است از "خود‌ویرانگری روشنگری" یعنی "خود‌ویرانگری عقل" که همچون نگرش منفی و انتقادی به امور واقع در نظر گرفته می شود  و به واسطه وضوح کاذبی که در تفکر فلسفی و پوزیتیویستی علم پیدا شده است، این آگاهی علمی‌ِمدرن به عنوان منبع عمده انحطاط فرهنگی تلقی می شود که در نتیجه آن بشریت به جای ورود به وضعیتی به راستی انسانی باشد، در حال فرو رفتن در بربریتی از نوع جدید است.

از نظر آدورنو علم و تکنولوژی به مثابه ایدئولوژی‌، امکان پیدایش اشکال جدید سلطه را میسر کرده و به آن کمک می رسانند.

دومین گفتار عمده  این کتاب (دیالکتیک روشنگری) به موضوعی اختصاص یافته است که یکی از مشغله های اصلی مکتب فرانکفورت شد، یعنی صنعت فرهنگ یا روشنگری به مثابه فریب توده. استدلال به کار رفته در اینجا استدلال معروف مارکس نیست که بر اساس آن اعتقادات غالب در هر عصری اعتقادات طبقه حاکم است و اینکه تکنولوژی مدرن را می‌توان به عنوان ابزاری تلقی کرد که به کمک آن اعتقادات مذکور در سطحی گسترده در جامعه به نحوی مؤثر استقرار می یابند (فرضیه ای که صحت و سقم آن بایستی به مدد مطالعات تجربی آزمون شود). بلکه این استدلال است که خود تکنولوژی و آگاهی تکنولوژیک موجب پیدایش پدیده جدیدی در قالب فرهنگ انبوه یکدست و بی‌ریشه ای گشته اند که هر گونه نقد و انتقاد را مسکوت می گذارد و عقیم می کند (باتومور، 1370، صص21-22). آدورنو و هورکهایمر معتقدند که در شرایط انحصاری، کل فرهنگ توده (فرهنگ انبوه) جریان یکسانی است و در عین حال به عنوان پیامدی از در هم آمیختن تفنن و فرهنگ، جریانی منحط محسوب می شود، وانگهی نوعی ادغام و ترکیب بین تبلیغات و صنعت فرهنگ صورت می گیرد که هر دو را به صورت روشی برای اعمال نفوذ در افکار انسانها در می آورد. به عقیده هورکهایمر و آدورنو اوج پیروزی تبلیغات در صنعت فرهنگ این است که مصرف کنندگان احساس کنند که مجبور به خرید و مصرف فرآورده های این صنعت هستند؛ حتی اگر این اجبار از جانب خودشان باشد (باتومور، 1370، ص55).

آدرنو در مقالات سال های دهه 1950 و دهه 1960 خود عمدتاً به تکرار انتقادات تدوین شده از سوی هورکهایمر علیه پوزیتیویسم پرداخت، به ویژه آن دسته از انتقادات وی که علیه دلمشغولی های پوزیتیویسم به واقعیات (یعنی پدیده های صوری و ظاهری) و ارزیابی به اصطلاح مثبت آن از وضعیت موجود جامعه بود.

اندیشه و تفکر آدرنو به طوری که هورکهایمر توضیح داه است، اصلاحات بسیار مهمی در نظریه مکتب فرانکفورت ایجاد می کند. اما با این حال، نظریه انتقادی در حال حاضر به عنوان نظریه ای صرفاً نقاد محسوب می شود که اساساً قادر به تدوین و ارائه هیچ گونه برداشت مثبتی نیست (مثلاً ارائه آلترناتیوی مثبت برای جامعه موجود)، زیرا هر گونه اقدامی در جهت تدوین چنین برداشت هایی متضمن تفکر همسانی خواهد بود (یعنی تایید و تصدیق یک نقطه شروع مطلق برای فلسفه وبه طور اخص، با توجه به معرفت شناسی، برداشتی از جهان به عنوان منظومه‌ای از موضوعات و مصادیق تجربی که به خوبی می توان آنها را به مدد مفاهیم درک کرد).

از نظر او پوزیتیویسم نگرشی است که نه تنها به وضع موجود چسبیده است بلکه دیدی مثبت ارائه می دهد و حمله به پوزیتیویسم مضمون مکرر کارهای وی در دهه بعد شد.

مارکوزه و نقد انسان تک ساحتی

غالباً اظهار شده است که متفکران مکتب فرانکفورت به گونه ای فزاینده تحت تاثیر اندیشه ماکس وبر بوده اند (گرچه به استثنای مقاله 1964 مارکوزه، سایرین صرفاً ارجاعات مختصری به آن داشتند) تا آن اندازه که در واقع برخی ها روند تکامل و گسترش نظریه مکتب فرانکفورت را طی سال های دهه 1950 و 1960 به صورت گذار از برداشت مارکسی به برداشت وبری درباره گرایشات تاریخی نهفته در جوامع صنعتی پیشرفته تعبیر کرده‌اند (باتومور،1370، ص45).

مارکوزه در مقاله خود راجع به وبر استدلال می کند که نه تنها به کارگیری و استفاده از تکنولوژی بلکه خود تکنولوژی نیز سلطه محسوب می شود. (سلطه بر طبیعت و انسان) به عبارت دیگر نوعی نظارت یا کنترل هوشمند، محاسبه شده و حسابگرانه.

از نظر مارکوزه انسان دارای یک بعد ماشینی شده است و ابعاد دیگر شخصیت او از بین رفته است. اخلاق، زبان، فرهنگ، هنر و عواطف همه از حاکمیت تکنولوژی متاثر شده اند و در نتیجه تفکر تک ساحتی، در جامعه تک ساحتی ایجاد شده است. نتیجه تفکر تک ساحتی، انسان تک ساحتی و جامعه تک ساحتی است که تکنولوژی عامل مسلط در آن است.

هابرماس و نظریه معرفت

هابرماس همکار آدرنو بود، سپس در دهه هفتاد در فلسفه و جامعه- شناسی مطرح گردید.مسئله اصلی در اندیشه او مشکلات اساسی نظریه معرفت و دانش است.کتب اصلی هابرماس معرفت و منافع انسانی(1971)، بحران مشروعیت(1976) و ارتباط و تحول جامعه(1979) است. آخرین کتاب او در دو جلد تحت عنوان نظریه های کنش ارتباطی به چاپ رسیده است (آزادارمکی، 1376، ص154) هابر ماس -که معمار اصلی نظریه نو انتقادی به شمار می رود- در بخش عمده آثار خود، نقد مکتب فرانکفورت از پوزیتیویسم را پی گرفت و به تدوین نظریه جدید شناخت با توجه خاص به علوم اجتماعی دست زد.از این رو طی دو مقاله در سالهای دهه 1960 به طرح مجدد و تدوین دقیق برخی از ایرادات و اشکالات وارد بر پوزیتیویسم می پردازد (استفاده از نظریه دیالکتیکی).

هابرماس می گوید نظریه دیالکتیکی شک دارد که علم در ارتباط با جهان ساخته شده توسط انسان ها بتواند به همان شکل موفقیت آمیزی که در علوم طبیعی بی طرف است، بدون جهت گیری ارزشی بماند زیرا علوم اجتماعی ناگزیرند با واقعیتی از پیش تشکیل یافته سر و کار داشته باشند، یعنی با متن حیات اجتماعی به مثابه کلیتی که حتی خود تحقیق را تعیین می کند که گویا بیرون از قلمرو تجربه تحلیل شده باقی می ماند. نظریه دیالکتیکی مفهوم کلیت را به خدمت می گیرد که به جهان زیست از پیش درک شده ای اشاره دارد که بایستی از طریق تفسیر هرمونتیکی معنی کشف شود.

هابرماس به انتقاد از تفکیک پوزیتیویستی بین واقعیات و تصمیمات (انتخاب های ارزشی) می پردازد؛ یعنی این فرض که در پدیده های اجتماعی از یک سو قواعد تجربی وجود دارد که می توانند به صورت قانون در آیند و از سوی دیگر قواعد مربوط به رفتارهای انسانی، یعنی هنجارهای اجتماعی وجود دارند. تبعات این دوگانگی آن است که شناخت مجاز منحصر به علوم تجربی است، در حالیکه مسائلی مربوط به اعمال حیاتی خارج از علم است و قضاوت پیرامون هنجارهای اجتماعی تنها منوط به تصمیم است.هابرماس معتقد است در برابر ادعاهای حقیقت [حقیقی] که در گزاره های تجربی مطرح می کنیم، ادعاهای مربوط به صحت یا مناسبت قرار دارند که به مدد هنجارهای کنش یا سنجش آنها را گسترش می دهیم.

بحث های کتاب شناخت و علایق انسانی همچنان قبل از هر چیز متوجه پوزیتیویسم، یا به طور عام تر علیه علم گرایی است؛ علیه علم گرایی است؛ یعنی علیه جایگزینی نظریه شناخت با روش شناسی عاری از تفکر فلسفی.

هدف هابر ماس از قائل شدن تمایز بین سه نوع شناخت، که به طور یکسان در علایق انسانی ریشه دارند و ادعاهای اعتباری آنها را باید به شیوه ای مشابه با استدلال یا برهان عقلی مورد آزمون قرار داد و در صورت تاثیر نیز به دنبال توافق منطقی میان اعضاء جامعه تقویت می شوند، این است که ادعاهای علوم تجربی-تحلیلی درباره اعتبار انحصاری را نفی کند و در عین حال بر دوگانگی واقعیت و تصمیم فائق آید.

  در تازه ترین اثر هابرماس، اثر عظیم دو جلدی درباره نظریه کنش ارتباطی، با توجه به اعتقاد او به تز جهان شمول بودن،نوعی تداوم اساسی در اندیشه او مشهود است. هدف هابرماس آنگونه که در مقدمه شرح می دهد،عبارت است از:

الف: توضیح مفهوم عقلانیت

ب: ترکیب این مفهوم بادیدی تکاملی برای یافتن فهمی نو از جهان

ج: نشان دادن پیوند درونی نظریه عقلانیت و نظریه جامعه در دو سطح فرانظری و روش‌شناختی.  

 هابرماس در بخشی دیگر از اندیشه خویش بر تفکیک چهار نوع گرایش بحرانی در جامعه سرمایه داری پرداخت؛ بحران اقتصادی، بحران عقلانیت، بحران مشروعیت و بحران انگیزش .وی معتقد است که سیستم اقتصادی استقلال کارکردی خود را در ارتباط با دولت از دست داده است. نمودهای بحران در نظام سرمایه داری پیشرفته نیز خصلت طبیعت گونه خویش را از دست داده اند و نباید انتظار بحران سیستمی را داشت. بحران های اقتصادی به درون سیستم سیاسی انتقال یافته ودر آن جابجا می شوند به گونه ای که نمادهای مشروعیت بتوانند کاستی های عقلانیت را جبران کنند و گسترش عقلانیت تشکیلاتی نیز بتواند آن دسته از کاستی های مشروعیت را که ظاهر می شوند، جبران کنند.هابرماس معتقد است محدودیت های تعیین کننده بر سر راه کسب مشروعیت، ساختارهای هنجاری غیر قابل انعطافی به شمار می روند که نظام اقتصادی-سیاسی را به منابع ایدئولوژیک مرتبط نمی‌کنند بلکه برعکس آن را با خواسته های بیش از حد مواجه می‌کنند.

مفهوم کار اجتماعی هابرماس، مفهومی بنیادی است، زیرا دستیابی به کار و توزیع اجتماعی سازماندهی شده در مسیر تکامل آشکارا مقدم بر ظهور ارتباط زبانی پیشرفته بوده و این نیز به نوبه خود مقدم بر تکامل نظام نقش های اجتماعی است ولی بعد با اظهار این نکته که ما برای توضیح کافی شیوه زندگی انسان همچنین به مفهوم سازمان مبتنی بر خانوار نیاز داریم، آن را مشروط می کند، دوم اینکه قواعد کنش ارتباطی (یعنی هنجارهای کنش) را نمی توان به قواعد کنش ابزاری تنزل داد و سرانجام، از آنجا که تولید و اجتماعی شدن، کار اجتماعی و توجه به جوانان، در بازتولید انواع آنها از اهمیت یکسانی بر خوردارند، ساختار اجتماعی مبتنی بر خانواده که هر دو وجه را در اختیار دارد، نیز از اهمیت اساسی و زیربنایی برخوردار است.

در اندیشه هابر ماس شیوه تولید همچنان به عنوان ویژگی مهم در تعیین دوران های تاریخی و اشکال جامعه باقی می ماند، در حالیکه ممکن بود انتظار برود که تاکید هابرماس بر اهمیت یکسان کار اجتماعی و سازمان مبتنی بر خانواده (متضمن هنجارهای رفتاری) منجر به برخی تجدید نظرهای اساسی تر، در نظر مارکس شود.از جهت دیگر درک تفاوت واقعی حاصل از این بازسازی ماتریالیسم تاریخی در تفسیر تکامل اجتماعی دشوار است.مگر درباره آینده، یعنی امکان نوعی گذار از سرمایه داری به سوسیالیسم که به عقیده هابرماس، عمدتاً به فرایندهای دموکراتیزه شدن بستگی دارد تا به تحولات در شیوه تولید.

هابر ماس یک استراتژی پژوهشی اتخاذ می کند که آن را ساختار گرایی تکوینی می‌نامد (در مقام جایگزین یا آلترناتیوی برای فلسفه تاریخ  دوران آغازین مکتب فرانکفورت). این رویکرد به وضوح متاثر از آراء و عقاید ژان پیاژه است و کاملاًبه ساخت گرایی تکوینی که گلدمن به عنوان یک روش تفسیر کرده و در مطالعات خود آن را به آزمون گذارده است، شباهت دارد.

اما باید خاطر نشان کرد که دغدغه اصلی هابرماس عبارت است از کشف برخی نقاط پیوند میان فلسفه و جامعه شناسی، به گونه ای که فلسفه بتواند مبنای هنجاری نظریه انتقادی را فراهم کند. همین دغدغه است که تعیین کننده گزینش حصول عقلانیت از سوی وی به عنوان کانون تحلیل درباره جوامع مدرن به شمار می رود تا بلکه مفهوم زیر بنایی عقلانیت به وی امکان دهد که فرایند حصول عقلانیت را با تحلیل فلسفی از عقل به گونه ای که در کاربرد زبان و کنش ارتباطی نهفته است، پیوند دهد. وی مدعی است که از این طریق علوم اجتماعی می تواند وارد نوعی رابطه همکاری با فلسفه ای شود که رسالت خود را کمک و اقدام به تدوین نظریه عقلانیت می داند.

باتومور معتقد است بدیهی ترین نکته در مورد آثار هابر ماس میزان دوری و فاصله گرفتن وی از آراء و عقاید منتقدان مکتب فرانکفورت است. به یک معنا وی مسیر پیموده شده آدرنو و هورکهایمر را با قائل شدن اهمیت بسیار فراوان برای نظریه مشخصاً مارکسیستی درباره جامعه، باز پیموده است. لذا به تحلیل ساختارهای اقتصادی و سیاسی توجه بیشتری نشان داد و در همان حال بر خلاف آنان، در آثار وی اشارات ناچیزی به صنعت فرهنگ دیده می شود (باتومور، 1370،ص 63-99).

۹۴/۰۹/۲۴

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی